داستانک اسب و چاه

مرد جوانی اسبی داشت،روزی اسبش به چاهی بدون آب افتاد،مرد هر چه تلاش کرد نتوانست اسب را بیرون بیاورد و با خود گفت روی اسب خاک میریزم که بمیرد و در داخل چاه عذاب نکشد،مردجوان با دست خاک میریخت تا اسب زنده به گور شود ولی هر بار که خاک میریخت اسب خود را تکان میداد و خاکها را به زیر پای خود میریخت و از خاک ها تلی ساخت و درنهایت از چاه بیرون آمد.

چه خوب است که از طبیعت بیاموزیم.

سختی ها و مشکلات نیز مانند خاک روی سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:زیر آنها له شویم و بمیریم  یا ازآنها سکویی برای موفقیت خود بسازیم.

گروه تحقیقاتی فکر پرواز

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده + پانزده =

در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
به سوی بهتر شدن زندگی
خیالتان راحت اطلاعات شما نزد ما محفوظ می ماند
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
ثبت نام در خبر نامه
در کمتر از 10 ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
در کمتر از 10 ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
در کمتر از 10 ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
در کمتر از 10 ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
به سوی بهتر شدن زندگی
خیالتان راحت اطلاعات شما نزد ما محفوظ می ماند
در کمتر از 10 ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
اولین قدم را بردار
خیالتان راحت، ایمیل های مزاحم نمی فرستیم
در کمتر از 10 ثانیه دانلود کنید
به سوی بهتر شدن زندگی
خیالتان راحت، ایمیل های مزاحم نمی فرستیم